بنام انکه اشک را افرید تاسرزمین وداع اتش نگیرد
هرسال وقتي.....(تاريخ تولد)......هزاران شهاب به سمت زمين هجوم مياوردن از خودم مي پرسيدم چه اتفاقي افتاده که آسمونيا ميخوان خودشونو به زمين برسونن؟.... و امسال فهميدم اونا به پيشواز حضور مسافري ميان که زمينو با گامهاي مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....
چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شيرين است امروز... روز ميلاد... روز تو! روزي که تو آغاز شدي! تولدممممممممممممممم مبارک تویی تو وجودم بی تو با تو هستم تویی تو وجودم بی تو با تو هستم اکه سبز سبزم تو هجوم پاییز ذره ذرهی من از تو شده لبریز ای همیشه همدم واسه درد دلهام عطر تو همیشه جاری تو نفسهام بی تو با تو بودن شده شبو روزم بی تواما یادت بامنه هنوزم تویی توی حرفام تویی تو نفسهام ولی جای دستات خالی تو دستام من به شوقو یاد بارون زندمو پژمرده نمی شم تشنه یه قطره ام اما سرد و دل آزرده نمی شم سخته وقتی تو غزلها از منو تو راژای نیست سخته بی تو با تو بودن سخته اما چاره ای نیست بی تو با تو بودن شده شبو روزم بی تواما یادت بامنه هنوزم تویی توی حرفام تویی تو نفسهام ولی جای دستات خالی تو دستام منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم من واسه تو خیلی کمم من قسم یاد کنم که به تو به تو و عشق تو ایمان دارم و تو را در بن اعماق وجودم می یابم ای که از دورترین فاصله ها، نزدیکی! تو بدان که در این عصر و دیار که هماره همه در سعی و تلاشند که ز بال یکی سنجاقک کوهی از سست ترین ها سازند و در افکار خود آن را به عظیمت، تجسم سازند من به حُبی که از آن، ناب تریم عشق تبلور یافته من به آن عشق ارادت دارم و به تو به تو و عشق تو ایمان دارم
تو نیستی که ببینی ,
چگونه عطر وجود تو در عمق لحظه ها جاری ست .
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست .
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است .
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری .
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها ,
به آن ترنم شیرین ,
به آن تبسم مهر ,
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند .
تمام گنجشکان ,
که در نبودن تو ,
مرا به باد ملامت گرفته اند ;
تو را به نام صدا می کنند !
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج ,
کنار باغچه ,
زیر درخت ها ,
لب حوض ,
درون آینه پـــاک آب می نگرند !
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده ست ,
طنین شعر نگاه تو در ترانه من .
تو نیستی که ببینی چگونه می گردد ,
نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من .
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید ,
به روی لوح سپهر ,
تو را چنان که دلم خواسته ست , ساخته ام .
چه نیمه شب ها , وقتی که ابر بازیگر ,
هزار چهره , به هر لحظه می کند تصویر .
به چشم همزدنی ,
میان آن همه صورت تو را شناخته ام .
به خواب می ماند ,
تنها به خواب می ماند ,
چراغ , آینه , دیوار , بی تو غمگینند .
تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار ,
به مهربانی یک دوست از تو سخن می گویم .
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار ,
جواب می شنوم .
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو ,
به روی هر چه درین خانه است ,
غبار سربی اندوه بال گسترده است .
تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من ,
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده ست !
غروب ها ی غریب ,
در این رواق نیاز ,
پرنده ساکت و غمگین ,
ستاره بیمار است .
دو چشم خسته من ,
در این امیــد عبث ,
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است . . .
تو نیستی که ببینی ! 
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



